خونده نشه بهتر ،،، فقط برای خالی شدن :/

ساخت وبلاگ


یادمه همون چند روزی که نبودم یکی از همون روز ها ،  که داشتم کارامو انجام میدادم و مثل هر روز حال نداشتم که رفتم یه گوشه از تخت ها دراز کشیدم ، ( فکر کنم اثرات غم و غصه رو تو خودم ریختن بود که )زدم زیر گریه ،،، بلند بلند،،،،،، حتی با صحبت کردن هم ارومم نمیشدم اینقدر گریه کردم نمیدونم اصلا کنترلش از دستم خارج شده بود ( از این موارد داشتم و کم شده بود ) که وقتی مریض اومد یه نگاهیم کرد و هیچی نگفت نمیدونم فقط یه نگاه کرد و رفت  تازه لبخند هم رو لبش بود!

فکر کنم نیازی به گریه کردن داشتم چون گریه نکرده بودم البته یه دو سه بار اشک تو چشمان جمع شد و قدم زدن بهترم شد ولی گریه نکردم ..

از این بغض ها میترسم ... 

این روزا حالم خرابه و نمیخوام به روی خودم بیارم نمیدونم چم شده که حس بیخیالی پیدا کردم که فکر کنم خوب نیست ...


+خدا کمک کن بهم ! 

دعا اگه میشه

#نمیدونم نظرات رو باز بذارم یا بسته ... 

روزهای خوب برس به دادم !


...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 28 دی 1396 ساعت: 20:49